چه بی جهت
تمام لحظه های شب
در انتظار نور تو
سیاه شد
چه بی جهت
تمام آن امیدها
تباه شد
چه بی جهت
در انتظار لحظه ای
که پرده ها بر افکنی
غریو ِ حبس در گلو
به جای داد ، آه شد
چه بی جهت
پرنده بر فراز آشیان خود ، شکار شد
و چاله ، چاه شد
تباه شد
سیاه شد
و این چنین چه بی جهت
حقوقمان ، به باد رفت
و نام آنچه ماند بر سرم
کلاه شد
چه بی جهت
نگاه من ، پراز جنون ِ انتظارِ بامداد
اسیر دام ماه شد
چه بی جهت
تمام من
تمام تو
تمام ما
تمام شد...
شعر فوق رو یکی از دوستان که نمیشناسمشون در ارتباط با پی نوشت پست قبلی واسم فرستادن
دارم به روزهای خوب فکر میکنم ! چیزای قشنگی میاد تو ذهنم ! ولی چون برای گذشته
هستند بیشتر دردآور میشوند!
به این فکر میکنم آیا بازم تکرار میشوند؟
این روزها ابر دروغ تموم آسمان سرزمینم رو فرا گرفته...
دیگه بس که حرف های با تناقض از همه شنیده ام به خودم هم شک دارم و اگرالان از خودم هم بپرسم این
کیست در صورت جواب درست، باز نمیدانم چطور بتوانم باور کنم!!
دیگر به هیچ چیزی اطمینان ندارم حتی به این آسمان آبی هرلحظه منتظر اینم که رنگ اصلی خودش را به
من نشان بدهد!!
میخواهم خودم را به سا یه ام معرفی کنم تا ببینم مرا میشناسد یا نه! او هم مرا به خاطر ندارد میدانم!!
پ ن:
دروغ گفتن شده مثل آب خوردن ! چقدر راحت همه دروغ گو شدند
آدم چه حالی میشه وقتی اصل ماجرارو میدونه ولی وقتی از خود طرف میپرسه یک جوابی میشنوه که 180
درجه فرق داره و کلی هم دروغ چاشنی حرفش میذاره
فکر کنم بیشترین چیزی که آدمها رو آزار میده به یاد آوردنه اون لحظه ایه که خیلی صادقانه آن حرفهای
دروغ و فریبندرو باور می کردن!
شریعتی نوشت:
چقدر کلمات ميتوانند بيرحم و کشنده و ستمگر باشند! چقدر قلبهايي است که با گلوله مجروح نميشوند و با
کلمه سوراخ ميشوند، شبکه شبکه ميشوند، يک تکه خون، خوني داغ که می جوشد.






