X
تبلیغات
خیال خیس


خیال خیس

 

یا مقلب القلوب والابصار ( ای دگرگون کنندۀ قلبها و دیده ها)
قلب ها و دیدگانمان پرشده از تاریکی و سیاهیِ گناه...
با زبان تو را می خوانیم و در عمل نافرمانیت می کنیم...

یا مدبراللیل والنهار ( ای تدبیر کنندۀ شبها و روزها)
تدبیر شب و روزمان را به دستِ هوای نفس داده ایم...
هرچه اراده کند فرمانش می بریم...
دریغ از یک ذره مقاومت...

ولی...

یا محول الحول والاحوال ( ای تغییر دهندۀ حالات)
در آستانۀ این سال جدید...
اگر چه می دانیم که بدیم ...
اگر چه نیستیم آن بنده ای که تو می خواهی ...

با تمام این اوصاف:

حول حالنا الی احسن الحال ( حال و روزگار مارا به بهترین حالها تغییر بفرما)
که تنها تویی توانا بر همۀ کارها...
 تویی مهربانترینِ مهربانها... 

بار الها ! نعمت سلامتی مبدأ تمام نیازهاست و عاقبت به خیری مقصد همۀ نیازها.
بین این مبدأ تا آن مقصد؛ والاترین نیازها، دلخوشی است.
به بزرگیت قَسَم می دهم: نیازهای همه عزیزانم را در سال جدید برآورده بفرما... 

آمیـــــــــــــن

پ ن:

آرام

آرام 

آرام

بهار می آید ...دوستان بهارتان مبارک

| پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 9 AM | حامد| |

 

تنها بازماندۀ یک کشتی شکسته، توسط جریان آب به یک جزیره دور افتاده برده شد. او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا نجات یابد. ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد...
پس از مدتی ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک با الوار باقیمانده از کشتی بسازد و از خود و وسایل اندکش محافظت کند... روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت. دود به آسمان رفته بود، بدترین اتفاق ممکن رخ داده بود. آزرده و اندوهگین فریاد زد: «خدایا! چگونه توانستی با من چنین کنی؟»
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست. کشتی می‌آمد تا نجاتش دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟» . آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»...

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امید را از دست داد زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج...
هربار که کلبۀ آرزوهایمان در حال سوختن بود به یاد داشته باشیم که شاید این، علامتی باشد برای فرارسیدن لطف خداوند از میان اقیانوس بیکران رحمتش

| جمعه چهارم بهمن 1392 | 8 PM | حامد| |

 
وقتی برف می بارد
پشت پنجره زمان می ایستم
به اعماق که می روم ،
یادم می آید
بعد از خوردن نهار چون مار آفتاب پاییزی گرفته
به دور چراغ علاالدین چنبره زده...

و خواب قیلوله را
بدنبال پرسه زدن در برف
و شیطنت های صبح
در آرامشی نرم مزه می کردم
آنقدر از پشت تلق علاالدین
به شعله آبی دندانه دار خیره می شدم
تا زیر تابش گرمای دل انگیزش
که بروی گونه ام گل می انداخت
غرقِ رویا ها و آرزو ها در خوابی نرم
فرو می رفتم
آنگاه زمزمهء آرام مادرم
مرا به هوشیاری باز می گرداند
که زیر لب می گفت :
( پسره دیوانه نمی گِه پاش توی خواب می خوره به چراغ و آب جوش کبابش می کنه)
بعد از برداشتن کتری از روی علاالدین
پتوی سربازی را به آرامی رویم می کشید
ومن خودم را با لبخند پنهانی بخواب می زدم
چه آرامشی ، دلم برایش تنگ می شود.

 

عکسهای فوق نمایی از پارکینگ محل کارم هست

بارش برف بعد سالها در زاهدان

| چهارشنبه هجدهم دی 1392 | 8 PM | حامد| |

« مادرم میگفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب؛

هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکرده ام »...    

 "دکتر علی شریعتی"
 

اگر پشیمانید که چرا عاشق نشده اید... هنوز دیر نشده !...

عاشقی رو از همین امشب شروع کنید ...

 

 بیخ نوشت:

دوستان عزیزم بیایید اگر دلی را شکسته ایم در دلجویی اش بکوشیم... اگر دِینی بر گردن داریم آنرا ادا کنیم... اگر ستمی کرده ایم در جبران مافات بکوشیم... اگر با خویشاوند و دوست و آشنائی قطع رابطه کرده ایم در پیوند مجدد و ایجاد رابطه، تردید نکنیم...  اگر خطایی کرده ایم به آن اعتراف کنیم و در رفع سوء اثرش جدّی باشیم... در این هفتۀ پیش رو؛ مهربان تر، صمیمی تر، دلسوزتر و واقع بین تر از همیشه باشیم...
تمرین خوبی است! امتحانش ضرری ندارد! بیاییم یکهفته جامعه ای به دور از دروغ و تهمت و حسادت و ریا و دزدی و کلاهبرداری و سایر پلیدیها را تجربه کنیم...

« شب یلدا؛ شب پیروزی خورشید بر اهرمن مبارک »

| جمعه بیست و نهم آذر 1392 | 4 PM | حامد| |

 

امروز بعد از هفته ها ماشین را شستم . آن هم چه شستنی! بعد از مدتها زیر دوش بلند بلند زدم زیر آواز. بعد از مدتها در خانه ام را که باز کردم، یک نفس عمیق کشیدم. دلم پر شد از شادی. بعد از مدتها چای دٍبش بود. صدای باران فقط کم بود. بعد از مدتها خنده ام از ته ته دل بود. بعد از مدتها  صدای آهنگی بلند بود. صدای شجریان بود. من بودم. یک جمعه آفتابی اما سرد بود. و من در دلم گل های گرم پنبه ای کاشته بودم. طناب های زیادی من را به جایی که هستم وصل می کنند. مثل رئیس جدیدم که دیگر من را به اسم کوچک صدا می کند!"مثل همه اتفاقات ساده در زیر نگرانی ها! مثل همه خنده ها در زیر اتفاقات جدی.دیگه سعی میکنم به گدشته فکر نکنم،همه فکر و توانم رو برای آینده بدارم و بس

آینده ای خواهم ساخت، که گذشته ام جلویش زانو بزند ...

| جمعه هشتم آذر 1392 | 5 PM | حامد| |

 
تو زندگی اگه میخوای موفق باشی 

باس خرت بره...

خرت بیاد...

خرشانس باشی...

خرخون باشی...

خرپول باشی...

خرت برو داشته باشه...

اصن میزان خوبی این خر (که در درون آدم هستش) با خوشبختی اون فرد

رابطه ی مستقیم داره!!

از قضا،

خر ما از کرگی دم نداشت!!!

خر شما چطور؟!

 

| پنجشنبه سی ام آبان 1392 | 9 PM | حامد| |

همه آدمها بودنشان، دلت را گرم نمیکند
و با رفتنشان، دلت نمیگیرد
اما بعضی ها ،فرق دارند
وقتی وارد زندگیت  میشوند، همه جاهای خالی را پر میکنند
دوست داری همیشه ،در کنارت باشند
از نگاه کردنشان، سیر نمیشوی
تعدادشان زیاد نیست
این آدمها، دوست داشتنی اند
انگیزه زندگی اند
باید همیشه باشند، تا آخر دنیا...
| جمعه بیست و چهارم آبان 1392 | 6 PM | حامد| |

 

 
گاهی وقت ها... دلت ميخواهد با يكی مهربان باشی دوستش بداری و برايش چای بريزی گاهی وقت ها دلت ميخواهد يكی‌ را ببينی شب بروی خانه...بشينی...فكر كنی و كمی برايش بنويسی. گاهی وقت ها آدم چه چيزهای ساده ای را ندارد!
 
| شنبه یازدهم آبان 1392 | 9 AM | حامد| |

 

 

 

گاهی آدم ها زیبایند؛

نه به خاطر چهره یا کلامشان،

بلکه صرفا به خاطر آنچه که هستند:

یعنی خود واقعی و اصالت حقیقی شان!

| پنجشنبه دوم آبان 1392 | 3 PM | حامد| |

«فردی سرِ شاخه ای نشسته بود و آن را از ته، ارّه می کرد. 
به او گفتند: مگر آن حکایت را نشنیدی که ؟...
گفت: درخت مال خودم، ارّه مال خودم، سَر و تـهِ شاخه هم مال خودم است، به شما هم هیچ ربطی ندارد!

افتاد زمین دست و پایش پاره شد.
به او گفتند: دیدی؟! ... 
گفت: هر چه که پاره شد مال خودم است. به شما هم هیچ ربطی ندارد!...
کلی خون از جوارحش جاری شد...
گفت: خونِ خودم است، ربطی به شما ندارد!...
یکی گفت: دوستانه سؤالی بپرسم؛ حقیقت را خواهی گفت؟
گفت: بپرس!
پرسید: واقعاً خود می دانی که چه می کنی؟...
جواب داد: هیچ! دارم بر سر مواضع و حرفهایم پافشاری میکنم!!!»

| شنبه ششم مهر 1392 | 6 PM | حامد| |

Design By : shotSkin.com