خیال خیس

باران نمی بارد هوا آفتابیست، و همه چیز روشن است، و روشن تر است همه احساسات بارانیم، دلم برای یک کوچه تنگ شده، کوچه ای که تمام صبح ها از آن میگذشتم و همه غروبهایش را میشناختم، کوچه ای که گرم بود، دلم برای آن کوچه تنگ شده که در آن کودک بودم و هیچ فکری با من نبود، برای آن کوچه ای که در آن قد کشیدم و بزرگ و بزرگتر شدم، چقدر آن را نگاه میکردم و چقدر مرا نگاه میکرد، دلم برای تمام اهالی آن کوچه، برای اذان مسجد محل تنگ شده، امروز دو سال است که از آن کوچه جدا شدم ، و من اینجا و نه در کوچکترین اتاق خانه پدریم،تمام آن روزها را مرور میکنم افسوس که زود بزرگ شدیم
| دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | 10 PM | حامد| |

گاهی دلت بهانه هائی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی… گاهی دلتنگی هائی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی … … گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات… گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که… گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای -گوشه ترین گوشه ای…! که می شناسی بنشینی و” فقط” نگاه کنی… … گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود… گاهی دلگیری…شاید شاید از کسی که هیچ تقصیری در دلگیر بودنت ندارد.......اما از او دلگیری. ............... بیخ نوشت: این روزهای بد به سختی میگذرد
| شنبه بیست و دوم شهریور 1393 | 9 PM | حامد| |

روزهایی هست زندگی در جانم موج می زنه. آنوقت من مسوول همه چیزها نیستم. خودم در گوشه از جانم نظاره گر می شوم و زندگی به جای من می خندد، حرف می زند، غصه می خورد. چیزی در جانم مثل باد در جریان است و من تنها باید خودم را به دست باد بدهم. سبک و رها. روزهایی که خودم هستم. ولی بزرگترین شرمم از روزهایی است که خودم نیستم. از روزهایی که زندگی در من جاری نیست. که حرف به حرف جمله هایم را با مغزم می سازم. که حرف هایم حساب شده و از روی ترس اند. شرم من از روزهایی است که روی آن قالیچه سبک سوار نیستم و آزادی و عشق من را به آن سوی احساسات نمی برد. از آن روزهایی که گهگاه به سراغم می آیند. اما چه کنم. همه چیز درهم است. روزهای رهایی و روزهای تنگ. شاید همین یعنی زندگی..
| یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 2 PM | حامد| |

 

از وقتیکه خودم رو شناختم و حافظه ام یاری میکنه، یادم میاد که: همیشه سرسفره افطار و قبل از اذان، یک آوای ملکوتی، مهمونِ خونه های دلمون بود. طوریکه تا بچه بودم فکر میکردم اصلاً این نوا، جزء واجباتِ لاینفکِ رمضونه و تا خونده نشه و نشنویمش، افطار ممکن نیست!... "ربنا"ی استاد "شجریان"، مثل چای و آبجوش و خرما و شیربرنج، مثل نون بربری و سنگک و پنیر و گردو؛ هویتِ سفره های افطارمونه ... دلچسب و شیرین، مثل باقلوا... عاشقش بودم و هستم، اونجا که میگه: «رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا : پروردگارا پس از آنکه ما را هدایت کردى دلهایمان را دستخوش ناپاکی مگردان»...
دو سالی هست که این نوای روحانی رو سر سفره افطار، فقط از پخش کننده موبایلم میتونم گوش بدم؛ هنوز مثل بچگیام فکر میکنم تا این "ربنا" رو نشنوم، موقع اذان نمیرسه و سفره مون برکت و روزه مون صفا نداره!... «رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا : ای پروردگار ما! از جانب خود به ما رحمتى بخش و کار ما را براى ما به سامان رسان»...

| دوشنبه نهم تیر 1393 | 3 PM | حامد| |

 

 

گاهی چیزی هست که آدم را وادار می کند که بنویسد

گاهی هم آدم دلش می خواهد بنویسد اما نمی داند از چی

من امروز دلم می خواهد بنویسم اما نمی دانم از چی

امروز هم ازون روزهای آروم بود اما کار زیاد، خیلی زیاد..

بیخ نوشت:
امشب به طور عجیبی هیچ آرزویی ندارم. نه اینکه افسرده یا اندوهگین باشم. اصلا. ولی آرزویی ندارم.

نه درغم آرزوی برآورده نشده  و نه طلبکار از زندگی،  و چقدر آزادم.

 

| پنجشنبه پنجم تیر 1393 | 9 PM | حامد| |

امروز يک سه شنبه ارام است، هنوز هم بهار است، هنوز هم افتاب و ابر با هم ميايند، من هم هستم، تو را نگاه ميکنم، زمان را نگاه میکنم امروز را نگاه ميکنم اين سه شنبه ارام و ساکت را...!
| سه شنبه ششم خرداد 1393 | 11 PM | حامد| |

 

یا مقلب القلوب والابصار ( ای دگرگون کنندۀ قلبها و دیده ها)
قلب ها و دیدگانمان پرشده از تاریکی و سیاهیِ گناه...
با زبان تو را می خوانیم و در عمل نافرمانیت می کنیم...

یا مدبراللیل والنهار ( ای تدبیر کنندۀ شبها و روزها)
تدبیر شب و روزمان را به دستِ هوای نفس داده ایم...
هرچه اراده کند فرمانش می بریم...
دریغ از یک ذره مقاومت...

ولی...

یا محول الحول والاحوال ( ای تغییر دهندۀ حالات)
در آستانۀ این سال جدید...
اگر چه می دانیم که بدیم ...
اگر چه نیستیم آن بنده ای که تو می خواهی ...

با تمام این اوصاف:

حول حالنا الی احسن الحال ( حال و روزگار مارا به بهترین حالها تغییر بفرما)
که تنها تویی توانا بر همۀ کارها...
 تویی مهربانترینِ مهربانها... 

بار الها ! نعمت سلامتی مبدأ تمام نیازهاست و عاقبت به خیری مقصد همۀ نیازها.
بین این مبدأ تا آن مقصد؛ والاترین نیازها، دلخوشی است.
به بزرگیت قَسَم می دهم: نیازهای همه عزیزانم را در سال جدید برآورده بفرما... 

آمیـــــــــــــن

پ ن:

آرام

آرام 

آرام

بهار می آید ...دوستان بهارتان مبارک

| پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 9 AM | حامد| |

 

تنها بازماندۀ یک کشتی شکسته، توسط جریان آب به یک جزیره دور افتاده برده شد. او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا نجات یابد. ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد...
پس از مدتی ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک با الوار باقیمانده از کشتی بسازد و از خود و وسایل اندکش محافظت کند... روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت. دود به آسمان رفته بود، بدترین اتفاق ممکن رخ داده بود. آزرده و اندوهگین فریاد زد: «خدایا! چگونه توانستی با من چنین کنی؟»
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست. کشتی می‌آمد تا نجاتش دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟» . آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»...

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امید را از دست داد زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج...
هربار که کلبۀ آرزوهایمان در حال سوختن بود به یاد داشته باشیم که شاید این، علامتی باشد برای فرارسیدن لطف خداوند از میان اقیانوس بیکران رحمتش

| جمعه چهارم بهمن 1392 | 8 PM | حامد| |

 
وقتی برف می بارد
پشت پنجره زمان می ایستم
به اعماق که می روم ،
یادم می آید
بعد از خوردن نهار چون مار آفتاب پاییزی گرفته
به دور چراغ علاالدین چنبره زده...

و خواب قیلوله را
بدنبال پرسه زدن در برف
و شیطنت های صبح
در آرامشی نرم مزه می کردم
آنقدر از پشت تلق علاالدین
به شعله آبی دندانه دار خیره می شدم
تا زیر تابش گرمای دل انگیزش
که بروی گونه ام گل می انداخت
غرقِ رویا ها و آرزو ها در خوابی نرم
فرو می رفتم
آنگاه زمزمهء آرام مادرم
مرا به هوشیاری باز می گرداند
که زیر لب می گفت :
( پسره دیوانه نمی گِه پاش توی خواب می خوره به چراغ و آب جوش کبابش می کنه)
بعد از برداشتن کتری از روی علاالدین
پتوی سربازی را به آرامی رویم می کشید
ومن خودم را با لبخند پنهانی بخواب می زدم
چه آرامشی ، دلم برایش تنگ می شود.

 

عکسهای فوق نمایی از پارکینگ محل کارم هست

بارش برف بعد سالها در زاهدان

| چهارشنبه هجدهم دی 1392 | 8 PM | حامد| |

« مادرم میگفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب؛

هزار شب است پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکرده ام »...    

 "دکتر علی شریعتی"
 

اگر پشیمانید که چرا عاشق نشده اید... هنوز دیر نشده !...

عاشقی رو از همین امشب شروع کنید ...

 

 بیخ نوشت:

دوستان عزیزم بیایید اگر دلی را شکسته ایم در دلجویی اش بکوشیم... اگر دِینی بر گردن داریم آنرا ادا کنیم... اگر ستمی کرده ایم در جبران مافات بکوشیم... اگر با خویشاوند و دوست و آشنائی قطع رابطه کرده ایم در پیوند مجدد و ایجاد رابطه، تردید نکنیم...  اگر خطایی کرده ایم به آن اعتراف کنیم و در رفع سوء اثرش جدّی باشیم... در این هفتۀ پیش رو؛ مهربان تر، صمیمی تر، دلسوزتر و واقع بین تر از همیشه باشیم...
تمرین خوبی است! امتحانش ضرری ندارد! بیاییم یکهفته جامعه ای به دور از دروغ و تهمت و حسادت و ریا و دزدی و کلاهبرداری و سایر پلیدیها را تجربه کنیم...

« شب یلدا؛ شب پیروزی خورشید بر اهرمن مبارک »

| جمعه بیست و نهم آذر 1392 | 4 PM | حامد| |

Design By : shotSkin.com