خیال خیس

راهروهای تنگ و اتاق های خاک گرفته

همکاران قدیمی،

مدیری قدیمی با اخلاقی کهنه و خاک گرفته

کارآموزان نو، شاد و خندان

چی می شد اگه کارآموزان به همکارانم یاد میدادن

که زندگی زیباست....باید خندید

که باید خندید

پ ن:

امروز

دلم می خواهد هيچ نگويی

و هيچ نشنوم

می خواهم نگاه کنم

تنها نگاه کنم

| یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 17 PM | حامد| |

امروز عدس ها را خیس کردم برای سبزه هفت سین

سال نو می آید و از همه مهمتر بهار. من چه آرزویی کنم؟

همان آرزوی همیشگی: عشق، سلامتی و شکوفایی.برای تموم آدمهای دنیا، البته فقط آدمهاش

نود و سه برای من سال خوبی نبود،بخصوص این ماههای آخرش

به امید سالی بهتر از امسال،به امید شادی بی پایان برای همه دوستان

| پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 6 AM | حامد| |

بوی ماهی می اید

بوی دریا

افتاب روی تن پرنده ها تابیده

باد می آید

هوای اسفند ماه  خنکی بهار و گل های کوچک

...

بهار

پ ن:

ابر های سفید اسمان را گرفته اند

و این دشت انقدر سبز است که همه چیز را فراموش می کنم

خودم را هم

| جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 7 AM | حامد| |

خیابان خیام برای من یکی از بهترین خیابان های دنیاست. خیابانی که قسمتی از وجود من است. اول به خاطر روزهای زیبای کودکی که با بچه های محل بازی میکردیم، هفت ساله بودم و اولین جایی بود که خودم تنها می رفتم مدرسه و تنها برمی گشتم.  استقلال را از آنجا حس کردم. و بعد وقتهایی که به همراه  پدر به مسجد محل می  رفتیم...که همه زندگی ام زیبا بود و هر وقت عاشق بودم، نمره می خواستم، خلاصه هر دردی که بود، آنجا می رفتم. از خانه تا مسجد و از مسجد تا خانه را پرواز می کردم... از همه مهمتر  خطوطی که با پدرم دست در دست به خانه برمیگشتیم... آرامش و صفا بود. مثل گل سرخی زیبا... من هم گل سرخی در خیابان خیام داشتم: پدرم.  و بقالی محل ،خدا رحمتشون کنه. . امشب باز همان حس و حال در من بیدار شده. همان حس شوری که داشتم. همان عشق و همان کیک و نوشابه بقال محل حاجی گلی. به یاد یک هویت از یاد رفته. به یاد صبح هایی که به مدرسه می رفتیم وظهرهایی که با هزار شوق به خانه پدری بر میگشتیم...به یاد لذت تعطیلی جمعه ها .... به یاد همه عشقی که سال ها در وجودم از یاد رفته بود و این روزها بیشتر و بیشتر به سویم می آید... چقدر دوست داشتم یکبار دیگر همان عشق را تجربه کنم. بی هیچ فروتنی و تواضعی، هیچ صبری و هیچ تردیدی، احساس می کنم بعد از سال ها خاموشی باز همانگونه عاشقم...

| دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ | 22 PM | حامد| |

از بچگی فکر می کردم کسی نباید از من بدش بیاد. فکر می کردم اگر کسی از من بدش بیاید یعنی من بدم. این فکر سال ها با من بود. و سنگینی خودش را با خود داشت. چون مجبور بودم گاهی به میل دیگران و خلاف میل خودم حرفی بزنم، کاری کنم. اما زندگی جدید، دیدم را کم کم عوض می کند. حالا می تونم بپذیرم که کسی از من بدش بیاد. احساس او هیچ ربطی به واقعیت وجودی من ندارد. آدم ها آزادند هر فکری که می خواهند راجع به من بکنند. آن ها آزادند من را دوست نداشته باشند. و یا هر قضاوت و نظری راجع به من داشته باشند. از وقتی دارم به این فکر می رسم، رهاتر از همیشه ام. و در دل آرامش بیشتری دارم. ترجیح می دهم چند نفر دوستم نداشته باشند اما به جایش " خودم" باشم. این مهمترین چیز است.

 

| جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ | 20 PM | حامد| |

باران نمی بارد هوا آفتابیست، و همه چیز روشن است، و روشن تر است همه احساسات بارانیم، دلم برای یک کوچه تنگ شده، کوچه ای که تمام صبح ها از آن میگذشتم و همه غروبهایش را میشناختم، کوچه ای که گرم بود، دلم برای آن کوچه تنگ شده که در آن کودک بودم و هیچ فکری با من نبود، برای آن کوچه ای که در آن قد کشیدم و بزرگ و بزرگتر شدم، چقدر آن را نگاه میکردم و چقدر مرا نگاه میکرد، دلم برای تمام اهالی آن کوچه، برای اذان مسجد محل تنگ شده، امروز دو سال است که از آن کوچه جدا شدم ، و من اینجا و نه در کوچکترین اتاق خانه پدریم،تمام آن روزها را مرور میکنم افسوس که زود بزرگ شدیم
| دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۳ | 22 PM | حامد| |

گاهی دلت بهانه هائی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی… گاهی دلتنگی هائی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی … … گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات… گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که… گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای -گوشه ترین گوشه ای…! که می شناسی بنشینی و” فقط” نگاه کنی… … گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود… گاهی دلگیری…شاید شاید از کسی که هیچ تقصیری در دلگیر بودنت ندارد.......اما از او دلگیری. ............... بیخ نوشت: این روزهای بد به سختی میگذرد
| شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ | 21 PM | حامد| |

روزهایی هست زندگی در جانم موج می زنه. آنوقت من مسوول همه چیزها نیستم. خودم در گوشه از جانم نظاره گر می شوم و زندگی به جای من می خندد، حرف می زند، غصه می خورد. چیزی در جانم مثل باد در جریان است و من تنها باید خودم را به دست باد بدهم. سبک و رها. روزهایی که خودم هستم. ولی بزرگترین شرمم از روزهایی است که خودم نیستم. از روزهایی که زندگی در من جاری نیست. که حرف به حرف جمله هایم را با مغزم می سازم. که حرف هایم حساب شده و از روی ترس اند. شرم من از روزهایی است که روی آن قالیچه سبک سوار نیستم و آزادی و عشق من را به آن سوی احساسات نمی برد. از آن روزهایی که گهگاه به سراغم می آیند. اما چه کنم. همه چیز درهم است. روزهای رهایی و روزهای تنگ. شاید همین یعنی زندگی..
| یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۳ | 14 PM | حامد| |

 

از وقتیکه خودم رو شناختم و حافظه ام یاری میکنه، یادم میاد که: همیشه سرسفره افطار و قبل از اذان، یک آوای ملکوتی، مهمونِ خونه های دلمون بود. طوریکه تا بچه بودم فکر میکردم اصلاً این نوا، جزء واجباتِ لاینفکِ رمضونه و تا خونده نشه و نشنویمش، افطار ممکن نیست!... "ربنا"ی استاد "شجریان"، مثل چای و آبجوش و خرما و شیربرنج، مثل نون بربری و سنگک و پنیر و گردو؛ هویتِ سفره های افطارمونه ... دلچسب و شیرین، مثل باقلوا... عاشقش بودم و هستم، اونجا که میگه: «رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا : پروردگارا پس از آنکه ما را هدایت کردى دلهایمان را دستخوش ناپاکی مگردان»...
دو سالی هست که این نوای روحانی رو سر سفره افطار، فقط از پخش کننده موبایلم میتونم گوش بدم؛ هنوز مثل بچگیام فکر میکنم تا این "ربنا" رو نشنوم، موقع اذان نمیرسه و سفره مون برکت و روزه مون صفا نداره!... «رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا : ای پروردگار ما! از جانب خود به ما رحمتى بخش و کار ما را براى ما به سامان رسان»...

| دوشنبه نهم تیر ۱۳۹۳ | 15 PM | حامد| |

 

 

گاهی چیزی هست که آدم را وادار می کند که بنویسد

گاهی هم آدم دلش می خواهد بنویسد اما نمی داند از چی

من امروز دلم می خواهد بنویسم اما نمی دانم از چی

امروز هم ازون روزهای آروم بود اما کار زیاد، خیلی زیاد..

بیخ نوشت:
امشب به طور عجیبی هیچ آرزویی ندارم. نه اینکه افسرده یا اندوهگین باشم. اصلا. ولی آرزویی ندارم.

نه درغم آرزوی برآورده نشده  و نه طلبکار از زندگی،  و چقدر آزادم.

 

| پنجشنبه پنجم تیر ۱۳۹۳ | 21 PM | حامد| |

Design By : shotSkin.com