X
تبلیغات
خیال خیس


خیال خیس

 

 

نصف اشتباهاتمان ناشی از این است که

وقتی باید فکر کنیم ، احساس میکنیم

و وقتی که باید احساس کنیم ، فکر میکنیم!

 

| جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 | 12 PM | حامد|

 
 
آدمی ساخته افکار خویش است
 
فردا همان خواهد شد که امروز می اندیشد...

 

آدمی به خودی خود نمی افتد،

اگر بیفتد از همان سمتی می افتد که به خدا تکیه نکرده است!

| سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 | 12 PM | حامد| |

من هم مثل خیلی‌های دیگر نزدیکی‌های روز مادر که می‌شد، به صرافت می‌افتادم تا هدیه‌ای درخورِ مادرم تهیه کنم. از لابه‌لای حرف‌هایش سعی می‌کردم این نکته را دربیاورم که واقعا مادرم به چه چیزی احتیاج دارد، یا چه چیزی خیلی خوشحالش می‌کند.

روز مادر برای ما در عین شادی، با دلهره همراه بود و فکر می‌کردیم که «آیا مامان از این جوراب یا روسری یا شکلات‌خوری کوچک، خوشش آمده یا نه؟» جواب این سؤال را هم می‌سپردیم به روزهای آتی که ببینیم از هدیه‌ی ما استفاده می‌کند یا می‌گذارد توی بقچه و کمد قدیمیش.

مامان هم البته هوای ما بچه‌ها را خیلی داشت که معمولا از دیدن روسری بی‌ریختی که خریده بودیم، اظهار خوشحالی می‌کرد و در اولین مهمانیِ سرش می‌کرد!

حالا یک سالی گذشته… من مستقل شدم و دقیقا روزهایی که به روز مادر ختم می‌شوند، دلم خیلی می‌گیرد. نه برای درگيريهاي روزمره زندگي. نه! برای اینکه مثل هميشه در كنار مادرم نيستم

ما بچه ها رؤیاهایی هستيم که خدا به بعضی‌ها می‌دهد و به بعضی‌ها نه. و همین رؤیاها وقتِ بودنشان و وقتِ نبودنشان، چنان فکر و ذهن مادر را درگیر می‌کند که گمان نکنم چیز دیگری جایگزین آن‌ها شود. با همین سختی‌هاست که «مادر» کلمه‌ای مقدس شده.

طرف حرف من پسرها و دختراني هستند كه به فكر خريد كادو هستند تا از زحمت مادرانشان قدرداني بكنند

ماها مادرانمان را خیلی اذیت کرده‌ایم. با دیر برگشتن به خانه، نگرانشان کرده‌ایم. جلوی بقیه گاهی شرمنده‌شان کرده‌ایم و ....

 دختراني كه تازه مادر شده اند بايد بدانند مادر شدن و مادر بودن چقدر سخت است اما مادرهای ما در بچه‌داری، به‌مراتب کارهای دشوارتری داشتند، که به مدد تکنولوژی و زندگی مرفّهی که سوغات تمدن امروز است، دخترهايي که تازه مادر شده‌اند آن سختی‌ها را نمی‌فهمند حالا مای‌بِیبی هست و تخت‌خواب ننویی اتوماتیک و بازی‌هایی که آدم‌بزرگ‌ها را هم سرکار می‌گذارد، چه برسد به بچه‌ها!

بارها به دوستان و اطرافیانم گفته‌ام که روز تولد یک نفر، باید اول به مادرش هدیه بدهند، نه خودش. خودش که کاری نکرده. زحمتی نکشیده. سال روی سال آمدنِ عمرش هم که کار روزگار است. اما این مادران هستند که باید به هر مناسبتی و یا حتی بی هیچ مناسبتی ازشان تقدیر شود.

حالا که حوالی روز مادر هستیم، از مادرتان بپرسید به کدام خواسته‌اش با وجود شما هرگز نرسید. مطمئن باشید مادرتان از جواب دادن طفره می‌رود، چون این را خدا در ذات همه‌ی مادران کاشته است که زحماتشان را به رخ بچه‌ها نکشند…

 

| چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 | 1 PM | حامد| |

 

این که اقتضای روزگار است یا زمان یا سن هر آدمی را نمی دانم، هر چه که هست می توان فهمید که: 

این جنگل بزرگ زندگیٍ بعضی ها، کم کم دارد از آن ها یک درخت کاج میسازد.

یک کاج که در زمستان ناملایمات، مغرورانه سبز می ماند، زیر خروارها برف می سوزد و

 خم به ابرونمی آورد. بعد هم آرام آرام پوستش آنقدر کلفت می شود که

ریشه هایش را هرکجا توی خاک فرو بردند

برایش فرق چندانی نمی کند فقط با صلابت می ایستد تا سایه ی سر رهگذرانی باشد

 که با کلید نامشان را رو آن هک می کنند.

و این رهگذران شاید نمی دانند که یک کاج هیچ وقت بید مجنون نمی شود.

| پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 | 11 AM | حامد| |

سال جدید هم شروع شد

با شروع سال جدید :اداره و کار ، درس و دانشگاه و... هم شروع شد

برای رسیدن به پيروزي در سال جدید دویدن لازم است اما حوصله ی قدم زدن هم نیست چه برسد به دویدن...

سال عوض می شود دلت می خواهد تمام تمام خودت را همانجا قبل از تحویل سال جا بگذاری و سال جدیدت را

شروع کنی هر چند نشدنی. سعی می کنی همه ی تلخیت را با همان یک شیرینی ای که از گلویت پایین نمی

رود فرو بدهی و لبخند بزنی.

بعد دلت میخواهد بنویسی تا از همین اول تکلیف خودت را با سال جدید روشن کرده باشی هر چند بی فایده.

همه ی تقصیرها را از گردن آدم ها برمی داری می اندازی گردن روز و روزگار...

همان آدم هایی که روز به روز غریبه تر می شوند،آدم هایی که قفل صندوقچه ی اسرارشان زنگ زده،آدم هایی

که سست تر از آنند که بتوان به آن ها تکیه کرد و آدم هایی که خودشان را می زنند به همان دری که راحت

تر از آن در بروند و دورت بزنند،ولی سعی می کنی همه ی این ها را به رو نیاوری و بشوی همان آدم خوبه

ای که مجری های تلویزیون می گویند بعد چشمانت را می بندی و برایشان آرزوهای خوب میکنی حتی اگر

سخت باشد به سختی دل کندن...اي همكاران عزيز...

 بيخ نوشت:

چقدر این دوست داشتن های بی دلیل...خوب است!
مثل همین باران بی سوال
که هی می بارد...
که هی آرام و شمرده شمرده می بارد!!

از دیروز ظهر داره یه ریز بارون میاد و همچنان ادامه داره...خدایا شکرت.

| دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 | 12 PM | حامد| |

 

یا مقلب القلوب والابصار ( ای دگرگون کنندۀ قلبها و دیده ها)

قلب ها و دیدگانمان پرشده از تاریکی و سیاهیِ گناه...
با زبان تو را می خوانیم و در عمل نافرمانیت می کنیم...


یا مدبراللیل والنهار ( ای تدبیر کنندۀ شبها و روزها)

تدبیر شب و روزمان را به دستِ هوای نفس داده ایم...
هرچه اراده کند فرمانش می بریم...
دریغ از یک ذره مقاومت...


ولی
...


یا محول الحول والاحوال ( ای تغییر دهندۀ حالات)

در آستانۀ این سال جدید...
اگر چه می دانیم که بدیم ...
اگر چه نیستیم آن بنده که تو می خواهی ...

با تمام این اوصاف:

حول حالنا الی احسن الحال ( حال و روزگار مارا به بهترین حالها تغییر بفرما)

که تنها تویی توانا بر همۀ کارها...
 تویی مهربانترینِ مهربانها...
 

 

پ ن:

در آمدنِ بهار شکی نیست... همیشه زیباترین بارانهای بهاری از  دلِ سیاهترین ابرها می آیند!...

امیدوارم  تمام مشکلات  این سال راهی باشد برای رسیدن به سالی سراسر سبز و بهاری.

فردا صبح  به سمت چابهار خواهیم رفت برای همین چون دسترسی به نت ندارم پیشاپیش سالی پر از خیر و برکت برای دوستان عزیز آرزو دارم .

 

| یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 | 8 AM | حامد| |

 

یازده ما گذشت...

بعضیا دلشون شکست...

بعضیا هم دل شکوندن...

خیلیا عاشق شدن و خیلیا هم تنها...

خیلیا از بینمون رفتن...

خیلیا بینمون اومدن...

گریه کردیم...خندیدیم...

خلاصه که زندگی بر خلاف آرزوهامون گذشت...

تقریبا یازده روز دیگه مونده

یازده روز از همه اون خاطره ها

آرزو دارم سال پیش رو آغاز روزهایی باشه که آرزو داریم...

انشالله.

| یکشنبه بیستم اسفند 1391 | 10 AM | حامد| |

 

 سیما کیو!!!

| شنبه دوازدهم اسفند 1391 | 10 PM | حامد| |

 

در تمام این روزها كه  همه هموطنان عزيزم  شرایط سختِ معیشتی رو دارن تجربه ميكنن ، قسمتی از

یکی از این سرودهای انقلابی در ذهنم دائماً تکرار میشه؛ مانند صفحۀ گرامافونی که به سوزن افتاده

باشد. آن قسمت از سرود چنین بود:

« بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر، بار دگر روزگار چون شِکر آید...»

این روزها که سالگرد شيرين پیروزی انقلاب اسلامی است، با شنیدن مجدد این سرودِ خاطره انگیز به یاد

آن برهۀ تلخ و دشوار از زندگیم افتادم. روزهایی که هرچند سخت، ولی گذشتند ؛همچنين امتحاناتی که

به خوبی سپری شد، روزهای شیرینی که متعاقباً آمدند و یاد آنروزهايی كه طعم زهر را فقط به یک خاطرۀ

تلخ تبدیل کردند.

امروز هم هر چند از نظر اقتصادی و سیاسی و اجتماعی روزهای تلخ و سختی را تجربه میکنیم ولی امید

داریم که با ماندن و ساختن، بار دگر روزگار چون شِکر را تجربه خواهیم کرد...

به قول شاعر*: آقای "کیوان شاه بداغی"

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حبابِ نگرانِ لبِ یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظۀ شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظۀ خود جامۀ اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده است

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض 

آه از آیینۀ دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجۀ دیروزت

پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!

بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش...

ظرف این لحظه ولیکن خالیست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید

درِ این سینه بر او باز مکن

تا خدا، یک رگ گردن باقیست

تا خدا هست،

به غم وعدۀ این خانه مده...

| پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 | 8 AM | حامد| |

 

 "بعضیها صرفا جهت تکمیل جمعیت خلق شده و هیچ ارزش دیگری ندارند...!!! "

| چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 | 8 AM | حامد|

Design By : shotSkin.com